|
نشسته بین نگاهت دو کرکس وحشی که تکه های تنم را دوباره می خوردند که ذره های غرورم میان دندان ها... که پاره پاره ی من را به لانه می بردند تو مثل سیلی خیسی... و شوکّ یک لحظه به روی گونه ی تلخم نشسته بودی و... دوباره مثل زمان مرور ناچاری فسیل خاطره ها را شکسته بودی و... تمام هق هق من را که زنده می کردی به انهدام معلق، به دره افتادم به عمق خلسه ی دردم فرو که می رفتم به اوج قله سردت رسید فریادم به دست و پا زدنم در تو مثل یک مرداب به لاشه خواری کرکس سقوط می کردم به ابتدای توهم، به ساعت مرگت... به احترام غروبت سکوت می کردم تو مرده هستی و من هم به قبر مصلوبم به لخته لخته ی دردی که از تنت بیرون... رسیده پای نگاهم به چشم رذلی که نشسته لای نگاهت؛ غروب خون در خون تو اوج حادثه ای را که مانده می دانی که زخم های تنم در خرابه می گندد از انتهای توهم به قبر می ریزم که مرده هستم و کرکس دوباره می خندد دوشنبه:۴/۸/۸۸ (بعد از ظهر) + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 10:1 توسط یاسمن برزگر |
مرده هایی که سخت درگیرند توی انبارهای متروکه موش هایی که باز می رقصند تا به تا هی میان زخمی که... سرد و تاریک و یکسره درهم این همان انتهای بدبختی ست پرسشی چکه می کند در خون: «گوش کن! این صدای یک زن نیست؟» ضجه هایی نحیف و رنجیده روی اجساد کهنه می لغزد کودکی شب بدون لالایی لای خوابی که دیده می لرزد حقه هایی شبیه یک بوسه هی قدم می زند لبانت را شیشه ها را دوباره می کوبد مشت یک دست بسته در تب تا... خسته ای مثل حال من اما بیخودی هی دوباره می رقصی چشمم از لای دست تو افتاد از نگاهی که مرده می ترسی؟ توی این دخمه های آواره من رسیدم به تب... تبی در تو وقت پایان انتحاری شد منفجر می شوم شبی در تو! یکشنبه:5/7/88(عصر) + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 9:24 توسط یاسمن برزگر |
|