![]() |
![]() |
|
|
اونقدر خسته ام که دلم می خواد پنجاه سال بخوابم!
تا اطلاع ثانوی تنها چیزی که توی این وبلاگ عوض میشه٬ احتمالاْ آهنگشه. خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:44 توسط یاسمن برزگر |
|
|
قبل از هر حرفی یکی از ترانه های "حسین زمان" به اسم "زندونی" که واقعا ْ عاشقشم و منو داره دیوونه می کنه. اگه اسپیکرت روشن باشه می تونی خودت آهنگ رو بشنوی...
کجایی که تنهایی و بی کسی با من آشنا کرده حس غمو ببین داغ دوری از آغوش تو به زانو در آورده احساسمو
همه فکر و ذکرم شدی و هنوز داره آب می شه دلم پای تو ببین قفل لبهای من وا شده منو قصه گو کرده چشمای تو
خیالم رو از عمق دلواپسی تا رویای بوسیدنت می برم سکوت شبو گریه پر می کنه شبایی که از خواب تو می پرم
نشد قسمتم باشی و پیش تو به لبخند هر روزت عادت کنم منو محو چشمای مستت کنی تو رو مثل کعبه عبادت کنم
من این کنج زندون، ماتم زده تو بیرون از این جا تو رویای من من این گوشه جای تو غم می خورم تو بیرون از این میله ها جای من
دارم تو هوای تو پر میزنم داری غصه هامو نفس می کشی به یادت رها می شم از این قفس تو از غصه ی من قفس می کشی
از این شهر خاکستری دلخورم از این بغض پیچیده تو لحظه هام تو این روزهای پر از بی کسی تو تنها، تنها تو موندی برام
نباید چشامون از عشق تر بشه به خشکی این شهر بر می خوره هنوزم یکی توی پس کوچه ها داره عاشقی ها رو سر می بره
کجایی که تنهایی و بی کسی با من آشنا کرده حس غمو ببین داغ دوری از آغوش تو به زانو در آورده احساسمو...
این ترانه عمیق ترین دردها رو تو وجودم بیدار می کنه. خواستم بدونی حالا که نیستی تنها همدمم همین ترانه ست. قرار بود این بار با یه شعر تازه به روز بشم. با شعری که سیاهی گذشته رو پس زده باشه و کمی از شیرینی حضورت توش جریان داشته باشه. تا یه حرف تازه باشه واسه گفتن. چند ماه سکوت کردم تا ذره ذره طعم لبخندت رو تو وجودم حس کنم اما... چه میشه کرد که عمر خوشبختی من بیشتر از این نبود. تنها شعری که تو این مدت گفتم ( اونقدر ناچیز و ضعیفه که لیاقت اینو نداره که تقدیمش کنم به تو):
ذره ذره دلم هوایی شد در تو هی محو می شود لبخند بغض تو موج می زند در من عصر کشدار دوم اسفند
چشم هایت دلیل جذر و مد اشتباهت چقدر معصوم است گریه کردی دوباره طوفان شد شانه هایم به درد محکوم است
دست تو فصل آخر یک کوچ کودکی در تو گرم بازی شد هی دلم را به درد می کوبم شاید از غصه هاش راضی شد
ساحلی غرق می شود در تو قد کشیدی میان بازوهام گفته بودی تو را نمی فهمم گفته بودی "چقدر من تنهام!"
کاش تکرار می شدی در من از نیازی عمیق لبریزم لحظه هایم چه تلخ می میرند لحظه ها را به پات می ریزم
سه شنبه: ۲/ ۱۲/ ۹۰
پ.ن ۱: تک تک واژه های اینجا به عشق تو نفس می کشه٬ به شوق نگاه قشنگت. ببخش که نتونستم دقیقا ْ مث یه غریبه باشم. پ.ن ۲: ترجیح میدم حرف دیگه ای نزنم فقط یه بار دیگه آهنگ وبلاگمو گوش کن. لطفا ْ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:44 توسط یاسمن برزگر |
|
|
بالاخره كتاب ها را بستم و گذاشتم كنار.
بعد از مدت ها می توانم هر روز و هر شبم را با خيال راحت به چيزهایی كه دوست دارم فكر كنم؛ مثلا به تو! و آنقدر نگاهت را توی آينه ی ذهنم مرور می كنم كه لحظه به لحظه ی غمگينی اش را از بر می شوم. نيستی اما من نبودن هايت را باور نمی كنم...
لمس دستت چقدر دلچسب است توی اين خواب های نا ممكن بی تو در اين اتاق می ريزد حس بيمار سايه ای از جن
مبتلا می شوم جنونت را خنده هی پشت خنده... می بينی؟ بوسه هايم به گونه ات برخورد! قرص ها را جلوم می چينی
باز هم مشت می زنم بر در شيشه ها را بخار می گيرد آينه خرد می شود در من سايه ای روی دار می ميرد
توی تصويرهای تو در تو از تو حتی چه سخت می ترسم از خودم توی آينه شوكه... از تب از حس تخت می ترسم
مرد اين قصه می شود سيگار تا ته اين ترانه می ماند توی دستت يواش می ميرد درد من را چه خوب می داند! شنبه: 29/ 11/ 90 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 8:10 توسط یاسمن برزگر |
|
|
حالا به يقين رسيدم كه بايد بيشتر از اين ها مجازات می شدم. هفت ماه مجازات، خيلی كم بود. انگار سنگينی جرمم را اين گرد و خاك های لعنتی كمرنگ كرده بودند.
هنوز خيلی زود بود كه پنجره ها را باز كنم و به بيرون سرك بكشم. زود بود كه نگاهم به غم معصومی بيفتد كه توی چشم هايت به صليب كشيده ای تا به روزمرگی ها مبتلايش كنی... فكر می كنم هنوز زود بود كه متولد شوم. زود بود كه برای بيست و چهارمين بار توی يك شب سرد ديماهی به اميد گرمای دست هايت چشم باز كنم! حالا به حكم سكوت و اجبار تقديرم ايمان می آورم. بايد ماه های سكوت و تنهايی اما بكر را به عريانی اين حس زجرآور ترجيح می دادم. بايد ياد می گرفتم خيلی چيزها فقط برای ديدن و حسرت كشيدن هستند و می ديدم كه... "لطفا ًدست نزنيد!" تولدم رسيد... به خودم هديه ی كريسمس دادم: "فرصت زل زدن به معصوميتی كه توی چشم هايت پر پر می زد!" دو شعر بدون هيچ ويرايشی... ببخش اگر مثل خيلی از حرف هايم برايت تكراريست.
سایه ای می شود مرا در مه جیغ هایی میان یک بن بست کم کمک خسته می شوی از خود کم کمک، ساده می روی از دست
روح های همیشه سرگردان توی جاده مرا پرستیدند این جسد هم جنازه شد، گندید سایه ها ناشیانه خندیدند
قطره قطره به درد می ریزی می روی تا نهایت مرداب در تنم یک ستاره می میرد شعله ای شعله می کشد در آب
هی زنی جیغ می زند در من کودکی از هراس می میرد دائما ً پرت می شوم از خود دست من را کسی نمی گیرد
هی مرا پلک می زند یک ترس توی شب یک کلاغ می رقصد سایه تا ماه می رسد اما… نم نمی از چراغ می رقصد
یکشنبه:4/ 10/ 90 و...
حس تکرار بوسه ام در تو روی لبهات/ خنده سانسور شد کشتن بغض های پر تردید تب، جنون، گریه... صحنه ها پر شد
نقش معصوم چشم های تو توی این نقش های تکراری گریه ات را گریم مخفی کرد من... و یک عالمه خودآزاری
در شب احساس شمع جاری بود پرده بالا نرفت تا امشب... شب بدون تو دفتری کهنه ست من بدون تو مرده ام در تب
صحنه از بوی خون تو لبریز سالن از گریه درد می گیرد مردم اصلا ً تو را نمی فهمند مردم اصلا ً... که مرد می میرد!
سه شنبه: 6/ 10/ 90
پ.ن: عذرخواهی ويژه بابت نبودن هايم. سعی می كنم همه ی دوستان را دعوت كنم، اما اگر فرصت نشد، ببخشيد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 16:45 توسط یاسمن برزگر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یا هو
اگر امشب تو می میری به من چه؟ اسیر دست تقدیری به من چه؟ هزاران بار منعت کردم از عشق تو که عبرت نمی گیری به من چه؟ (شاعر:؟) (عنوان وبلاگ: مصرعی از شعر "حمید مصدق") .......................... فقط شعرهایی که زیرشان تاریخ زده ام از خودم هستند. |
|
RSS
|